سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
پرورش شترمرغ !
آموزش پرورش شترمرغ
شغلی پردرآمد با تسهیلات بانکی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
فعلا...
نویسنده: احسان ,

این دو هفته آخر که به کنکور مونده خیلی درگیر درس ها هستم

ایشالا بعد از کنکور این وبلاگ رو دوباره آپ می کنم

تا اون موقع خداحافظ



اگر جز اون دسته از بیکارایی هستید که مطالب وبلاگ من رو می خونید حتما تا به حال چندین پست رو در مورد پیتزا خوردن ما یعنی گروه دالتون ها (من و مسعود و علی و سجاد، که مسعود میشه جو بزرگه، علی و سجاد مشترکن در رتبه جو کوچیکه و من هم جو وسطیه هستم) خوندید. حالا توی این پست به دلیل یک سری مسائلی که اخیرا پیش اومده قصد داریم به صورت ریشه ای به مسئله پیتزا دادن، و علل و عوامل موثر در این مسئله و سایر پارامترها اشاره کنیم.

بسیار خوب...یه مقدمه ای بگم یکم سرگرم شیم...اصولا بشر از دیرباز (یعنی اون وقتایی که همه چیز با تاخیر باز میشده) به دلایل مختلف در اجتماعات چند نفره دور هم جمع می شدن و حالا یک غذایی می خوردن و صحبتی می کردن و با همدیگه وقتشون رو میگذروندن.

طی سالین گذشته و بالاخص پس از ورود من به دانشگاه و آشنایی با دوستان و رفیقان شفیقی چون مسعود و علی و سجاد، مسئله دور هم بودن و با هم بودن خیلی با اهمیت تر شد و قطعا لذت بخش تر و در این بین مسئله برگزاری مراسم پیتزا خورون و پیتزا دهون و پیتزا بستون مسئله ای بوده که همیشه جنجال برانگیز بوده. حالا من قصد دارم یه سری شفاف سازی ها در این زمینه انجام بدم که این 3 تا دوست من بعد از خوندن این پست سر پیتزا دادن مشکلی نداشته باشن.

اصولا آدمایی که پیتزا میدن و پیتزا می خورن به دو دسته کلی تقسیم میشن:

دسته الف اونایی هستن که وضع جیبشون خوبه و دوس دارن دوستاشون رو دور هم جمع کنن و شامی بدن و گپ و گفتگویی کنن و حالی ببرن خلاصه

دسته ب اونایی هستن که شاید وضع مالیشون خیلی هم توپ نباشه که به 3 دسته زیر تقسیم میشن و نهایتا باید پیتزا بدن:


ادامه مطلب...

اوج حواس پرتی!
نویسنده: احسان , موضوع: خاطره

این کامنت خانوم معلم: " یه بار کلاس پنجم امتحان نهایی یه سوالو ندیده بودم .. بعد از سر جلسه که پاشدم انقد گریه کردم که معلممون گفت بیا بنویس ... میدونم بلدی
هرچند خانومه همکار مامانم بود " من رو یاد یه خاطره ای از ترم اول دانشگاه انداخت، گفتم براتون نقل کنم...

ترم اول دانشگاه که بودیم درس شیمی عمومی با استادی ارائه شده بود که دوست صمیمی بابام بود و اتفاقا روز ثبت نام همراه بابام این استاد رو دیده بودیم و بابام کلی سفارشم رو پیش کرده بود که استاده هوام رو داشته باشه توی دانشگاه.

خوب از اونجایی که من خیلی پسر خوبی هستم و اصلا دنبال سوء استفاده از این موقعیت ها نیستم و کلا توی زندگیم نبودم تا به حال، در طول ترم هم کار خاصی نکردم که بخوام توجه استاد رو به خودم جلب کنم یا بخوام خودم رو باهاش صمیمی کنم که بعدا ازش نمره ای چیزی بهم بماسه.

خلاصه...ترم تموم شد و موقع امتحان پایان ترم شد...اول امتحان استاد گفت:

برگه ای که بهتون دادم 2 طرفش سوال داره، روی اول 8 نمره و روی دوم 12 نمره است. اونایی که میان ترمشون رو خراب کردن 2 طرف رو جواب بدن و اونایی که میان ترم رو خوب دادن فقط یک طرف رو جواب بدن ( که البته منظورش اون طرفی بود که 12 نمره داشت، چون میان ترممون 8 نمره بود).

نمی دونم حواسم اون لحظه کجا بود که مرتکب یه گیج بازیه استثنایی در تاریخ گیج بازی هام شدم!!!

بله...درست حدس زدید...من که میان ترمم رو خوب داده بودم و فقط می خواستم 1 طرف برگه رو جواب بدم، اون طرفی رو جواب دادم که 8 نمره داشت و خوشحال و شنگول، بادی به غبغب انداختم و 1 ساعت زودتر از تموم شدن وقت امتحان بلند شدم برگم رو تحویل دادم و رفتم بیرون. (حالا تصورش رو بکنید، که توی بهترین حالت که تمام سوالات رو درست نوشته باشم، 8 می گیرم و در نتیجه میفتم ! ، ولی خوب، من که حالیم نبود اون موقع).

خلاصه دیدم خیلی رو فرمم و امتحانم رو هم خوب دادم، برم یه سر بشینم تو سایت کامپیوتر و چرخی توی نت بزنم و سرگرم شم. یکم وب گردی و دانلود و ... . خلاصه بعد از 1 ساعت که خسته شدم، دور و ور ساعت 10 رفتم توی محوطه و دیدم چند تا از بچه ها از سر جلسه امتحان بلند شدن. رفتم پیششون تا در مورد امتحان صحبت کنیم. اما...

یه چیز درست از آب در نمیومد...

وقتی داشتیم سوال ها رو با هم چک می کردیم، من فقط از این ور برگه امتحان حرف می زدم و اون دو تا دوستم از دو طرف برگه... با خودم گفتم حتما اینا جزء اون دسته از بچه هایی هستند که امتحان میان ترمشون رو خراب کردن و خواستن جبران مافات کرده باشن که دو طرف رو جواب دادن...

همین طوری از دهنم پرید که، ای بابا، شما چه حال و حوصله ای داشتیدا، من با اینکه خیلی هم نمره میان ترمم خوب نشده بود، ولی فقط همون یه طرفی که 8 نمره بود رو جواب دادم

دوستام اینجوری نگام می کردن :

چی میگی احسان ؟!! راس میگی؟!

آره بابا. مگه شوخی دارم. یه طرفش رو خواسته بود جواب بدیم دیگه ؟!

احسااااااااان!!! چی میگییییییی!!! گرفتی ما رو ؟!

نه والا. چطور مگه ؟!

بابا جون، استاد که اول امتحان گفت!!! اونایی که میان ترم رو بد دادن دو طرف رو جواب بدن، بقیه اون طرفی که 12 نمره است.

من خشکم زده بود. نمی دونستم چی بگم !!

جدییییییییییییییییییییییی میگییییییییییییییییییییییییییی؟!!!!!!!!

آره بابا!!

حالا چیکار کنم؟

سریع برو به استاد بگو جریان از این قرار بوده، شاید بذاره دوباره بشینی سر جلسه!!!

با سرعت هر چه تمام تر از پله ها بالا رفتم و استاد رو که سر جلسه امتحان بود صدا کردم و گفتم که ماجرا از این قراره و من درست متوجه نشده بودم و ...

اونم گفت که وقت تموم شده و الان اینایی هم که نشستند باید پاشن دیگه.

و اینجا بود که اون خوش و وش روز اول من و بابام با این استاده کارساز شد.

استاد گفت: باشه...حالا بیا سریع برو بشین سر این کلاس هر چی می تونی تند تند بنویس...منم با اضطراب تمام در حالی که دستم کاملا می لرزید نشستم سر امتحان و با سرعت هر چه تمام تر هی چی بلد بودم رو نوشتم...استاد 20 دقیقه وقت اضافه داد تا من یه خورده بنویسم...بعدشم برگه ها رو جمع کرد...

خدا رو شکر به خیر گذشت و نمرم 11.2 شد!! نمره ای که هر چند از بقیه بچه ها خیلی کمتر بود ولی، اگر هر استاد دیگه ای جای این استاد بود بعید می دونم اجازه میداد بعد از 1 ساعت که برگم رو تحویل دادم دوباره بشینم سر جلسه امتحان و به سوالات جواب بدم...

و این طور شد که فهمیدم چقدر خوبه آدم این جور وقتا آشنا داشته باشه...

پ.ن1: ممنون خانوم معلم. من رو یاد خاطرات جوونیم انداختی!!

پ.ن۲ برای مسعود: اگر بخوای بیای کامنت بذاری که " آره دیگه، هیمن جوری درسا رو پاس کردی و ... " مجبور میشم ماجرای پاس شدن درس ریاضی مهندسیت رو تعریف کنم

پ.ن3 برای علی: اگر توی هم بخوای بیای حرف مسعود رو تکرار کنی مجبور میشم بگم چجوری ریاضی 1 رو پاس کردی





از اون زمانی که همیشه توی مدرسه حرص نمره رو می زدم و برای 0.25 بالا و پایین شدن نمرم کلی تحت تاثیر قرار می گرفتم. زیاد درس نمی خوندم ولی هیچ وقت دوست نداشتم نمره پایین از درسی بگیرم و همیشه سعی می کردم جزء شاگردای ممتاز کلاس باشم. البته خوب ناگفته هم نماند که ارفاق های کیلویی معلم های دوره ابتدایی توی اون زمان هم بی تاثیر نبود.

مدرسه ابتدایی ما اولش یه مدرسه دولتی بود و بعد از 1 سال تبدیل به یه مدرسه نمونه مردمی شد و شهریه مختصری از ما می گرفتن. حیاط بزرگی داشت و کلاس های مدرسه که فکر می کنم 14 تا بودن دور تا دور اون چیده شده بودن و توی حیاط به اون بزرگی دو تا زمین بزرگ مخصوص برای بازی رابط ( اگر اسمش درست یادم مونده باشه ) به اضافه یه زمین والیبال و گل کوچیک بود. کلا مدرسه با صفایی بود.

از توصیف مدرسه که بگذریم، مدرسه ما یه بخش مخصوص داشت به اسم بانک جوایز که پر از جایزه های جو و واجور برای دانش آموزای زبر و زرنگ بود. یه سری کارت ها به اسم کارت های امتیاز در اختیار معلم ها قرار گرفته بود و اونا توی موارد مختلف (کسب 5 نمره 20، موفقیت در امتحانات ارزشیابی، موفقیت در امتحانات نوبت اول و ...) کارت ها رو به ما می دادن و برای هر جایزه تعداد کارت جایزه مشخصی تعیین شده بود. یادش به خیر چقدر برای گرفتن این کارت ها تلاش می کردیم و چقدر از گرفتن جایزه هایی که هر چند از نظر مادی کم ارزش بودن لذت می بردیم...

یادمه کلاس چهارم که بودیم یکی از معلمامون که بیشتر درس ها رو تدریس می کرد یه دفتر داشت به اسم دفتر تشویقی و تنبیه که باز توی مواردی که نمره خوب می گرفتیم، یا جزومون تمیز و مرتب بود برامون توش نمره مثبت می زد و وعده می داد که آخر نوبت، این نمره ها رو به درسایی که امتحانشون رو خوب نداده باشیم اضافه می کنه.

هنوز وقتی یادم میاد خندم میگیره. یه روز وقتی بعد از زنگ تفریح توی کلاس نشسته بودیم و منتظر اومدن معلم بودیم همین طور که مشغول شلوغ کردن و حرف زدن با بغل دستی و دوستای دیگم بودم مبصر کلاس اسم من رو روی تخته سیاه جزو " بدها " نوشت و منم هر کاری کردم اسمم رو پاک نکرد. اون موقع روال این طور بود که وقتی معلم میومد سر کلاس همه باید پا می شدیم و سوره حمد رو می خوندیم (اگر اشتباه نکنم). یادم میاد معلم با دیدن اسم من روی تخته نگاهی پر معنای بهم کرد و رفت سراغ دفتر تشویق و تنبیه. منم که حسابی از این بابت نگران شده بودم و از اون جایی که داشتیم سوره حمد رو می خوندیم و نمی تونستم حرفی در دفاع از خودم بزنم، همین ور که سوره حمد رو می خوندم زدم زیر گریه و با چشمای پر اشک بقیه سوره حمد رو خوندم. که البته فایده ای نداشت و دل معلم به رحم نیومد و اون مورد تنبیه رو برام ثبت کرد.

گذشت و گذشت و رفتیم دوره راهنمایی. اون موقع هم همچنان حرص نمره رو می زدم و با 0.5 نمره بالا و پایین شدن نمره 2 روز عزا می گرفتم. یادمه یه بار هم معلم قرآن موقعی که داشتم قرائت قرآن رو برای امتحان انجام میدادم، با استیل خاصی که موقع غلط گرفتن از ما داشت اشکم رو در آورد.

خلاصه همین طور این روند بچه مثبتی و درس خونی ما ادامه پیدا کرد و کرد تااااااا... وارد دانشگاه شدیم و توی ترم 2 درس شریف افتاتیک رو گرفتیم و متاسفانه شرایط به گونه ای رقم خورد که برای اولین بار در زندگی یه درس رو مردود شدم. چه شکست سنگینی بود واقعا. جدا ناراحت شده بودم از این موضوع و سعی داشتم دیگه هرگز این مسئله تکرار نشه و این آخرین باری باشه که یه درس رو مردود میشم.

ولی خوب، گذر ایام پوست آدم رو کلفت می کنه و سطح توقع آدم و نوع دید آدم نسبت به مسئله نمره رو تغییر میده. تا جایی که گرفتن نمره های 17 – 18 یه رویا، گرفتن نمره های 14 – 15 یه ایده ال، نمره های 12 -13 دلیلی برای شکر گذاری از خدا و نمره های زیر 10 به نقطه عطفی برای ایجاد یک تنوع در روال پاس شدن درس ها و به نوعی یک سر آغازی برای موفقیت های بعدی تبدیل شد.

بله، این طور شد که منی که یه زمونی برای 0.25 نمره خودم رو به آب و آتیش می زدم و اونقدر تحت تاثیر نمره هام قرار می گرفتم الان جوری شدم که میگم فقط پاس بشه این درس و ازش خلاص شیم. همین کافیه...

حالا نمی دونم این خوبه یا بد. امروز هم بالاخره آخرین امتحان آخرین درس دوره کارشناسی رو دادم. امتحان درس سیستم های انتقال آب، که به گفته بعضیا درس آسونیه. امتحان سختی بود. 10 سوال تشریحی با بارم 6 نمره و 4 مسئله به بارم 10 نمره که جمعا میشه 16 و 4 نمره هم برای پروژه. واقعا امتحان سختی بود و نتیجه ای که در پی داشت این بود که یه بار دیگه به امید یه نمره ناپلئونی بشینیم و دست به دعا برداریم که بلکه این درس هم پاس بشه و از شر درسای دوره کارشناسی خلاص شیم.

تا ببینیم خدا چی می خواد...

حالا شما چجور آدمی هستید؟ مثل الان من فقط دوست دارید درسا پاس بشه بره؟ یا جز اونایی هستید که هنوز هم حرص نمره هاتون رو می زنید و برای گرفتن نمره A خودتون رو به آب و آتیش می زنید؟



زلزله اومده!!!
نویسنده: احسان , موضوع: خاطره

تقریبا ساعت 11.5 شب بود. اعضای خونه خوابیده بودن و من تنها نشسته بودم پای کامپیوتر و داشتم توی نت یه چرخی می زدم که ناگهان احساس کردم یه چیزی داره تکون می خوره.

اولش فکر کردم مثل همیشه یه کامیونی چیزی از تو کوچه داره رد می شه و طبق معمول شیشه های اتاقم داره تکون می خوره ولی انگار این دفه قضیه فرق داشت. نه تنها شیشه های اتاقم، بلکه میز و صندلی و چوب لباسی و چیزای دیگه هم داشتن تکون می خوردن. به خودم که اومدم دیدم خودم هم دارم تکون می خورم. فوری گفتم: یعنی زلزلسسسسسسسس؟!!!

ما که تو مدرسه که بودیم از این مانور های زلزله برامون نذاشته بودن که یاد بگیریم این وقتا چیکار کنیم. ولی خوب شنیده بودیم این جور وقتا باید بری زیر میز و گوشه دیوار و بین چهارچوب در که امن تره. ولی خوب تو اون لحظه هیچ کدوم اینا یادم نمیومد که. فقط داشتم با خودم می گفتم چه جالب! تا حالا زلزله ندیده بودم

نمی دونستم چیکار کنم. نمی دونستم قراره شدت لرزش ها بیشتر بشه یا کمتر. نا خودآگاه صدا زدم: مامان، بابا، پاشید داره زلزله میشه.

اونا هم فوری پا شدن اومدن بیرون. داداش کوچیکم هم خودش بیدار شده بود. اون هم لرزش رو احساس کرده بود. بابا و مامان که لرزش رو حس نکرده بودن گفتن شاید خیالاتی شدی؟ تو همین فکر بودم که با اومدن اس ام اس مسعود : " ویبره رو حال کردی؟ " مطمئن شدم که انگار یه خبرایی هست... انقدر تلویزیون از زلزله هایتی و تخریبش گفته بود که ما هم نگران شدیم. البته اون شب دیگه توی دزفول زلزله ای نیومد ( یا حد اقل من چیزی احساس نکردم ) ولی این طور که اخبار می گفت توی اندیمشک که محل اصلی زلزله بوده تا صبح 14 بار زلزله اومده که قویترینش 4.9 ریشتری بوده. نتیجه لرزه های اون شب بی خوابی زدن به سر آدم بود و بس و البته فکر هایی که بعدش توی سرم اومد:

یه لحظه فکرش رو کردم اگر زلزله اومده بود و ما مثلا خواب بودیم و زبونم لال یه طوریمون شده بود تکلیف این همه وقتی که گذاشته بودیم و برای کنکور درس خونده بودیم چی می شد؟ ما تازه با مسعود می خواستیم دو تایی با هم پله های ترقی رو طی کنیم. ما تا دکتراش رو هم برنامه ریزی کرده بودیم که کجای بریم و درس بخونیم. خیلی بد می شد اگر این طور ناکام از دنیا می رفتیماااا. مگه نه ؟!

تازه از اینا گذشته علی می خواست یه بار دیگه بهمون شام پیتزا بده

دوست داشتم یه بار دیگه رو پیتزام فلفل سیاه بریزم و از طعم بی نظیرش لذت ببرم

با مسعود می خواستیم بعد از کنکور دوباره بریم ورزش کنیم و اگر چه الانشم خوشتیپیم و خوش هیکل بزنم به تخته، ولی خوشتیپ تر و خوش هیکل تر بشیم.

قرار بود بالاخره بعد از چند ماه، کنکور رو که دادیم یه دستی به سر و روی ماشین بکشم و ببرمش تعمیرگاه بالاخره

و 1000 تا کار دیگه که می خواستم انجام بدم و اگر زلزله شدیدتری میومد واقعا ناکام می موندم

تازه از همه مهمتر اگر من می مردم شما بدون من دق می کردین حتما





این چند وقته که از وسطای مرداد تا حالا مشغول درس خوندن واسه کنکور هستم، یه جورایی کل زندگیم شده درس خوندن و فکر کردن به کنکور و نتیجه اون. صبح پا میشم میشینم پای درسام تا ظهر بشه و ناهار بخورم. بعد از ناهارم اگر خوابم بیاد که یکم می خوابم و اگر نه که دوباره می شینم و درس می خونم تا عصر و بازم یه آنتراک و دوباره درس و درس و درس...

البته باید اعتراف کنم که دیگه مثل اوایل انرژی برام نمونده و یه مقدار خسته شدم و بیشتر به خودم استراحت میدم...

دیگه چیزی تا کنکور نمونده. 1 ماه دیگه کنکور رو میدیم و خلاص میشیم بالاخره.

داشتم به تاثیر کنکور و درس خوندن زیاد فکر می کردم که چشمم به دفتر چکنویسم افتاد ( بعد از تموم شدن برگه های آچار باطله، به سراغ دفتر پاک نویس سال های قبل داداش کوچیکم میرم و از اون ها برای حل مسئله و چکنویس کردن استفاده می کنم ).

نمی دونم برای شما پیش اومده یا نه، موقعی که فکرتون مشغوله یه جای دیگه غیر از درسه، و یا موقعی که دفتر و دستکتون جلوتونه و یهو تلفن زنگ می زنه و مشغول حرف زدن میشید ناخودآگاه توی کاغذی که جلو روتونه نقاشی کنید یا چیزی بنویسید؟

برای من که زیاد پیش میاد. تازه برای خودم جالبه، موقعی که تلفن رو قطع می کنم یا افکارم دوباره متمرکز میشه از شکلایی که کشیدم تعجب می کنم بعضی وقتا.

قبلنا یادمه این جور وقتا (بیشتر موقع حرف زدن با تلفن) تند و تند توی کاغذهام گل می کشیدم. یه دایره، 4 تار بیضی دورش، یه شاخه و دو تا برگ و همین شکل رو بار ها می کشیدم

یه مدت توی این جور مواقع کاغذ رو پر از امضا می کردم

یه مدت بعدش دایره های تو در تو می کشیدم و هی با خودکار پر رنگشون می کردم

حالا که دقت می کنم می بینم فقط یه شکل رو دارم می کشم و از 40 صفحه دفتر چکنویسم، 17 صفحش پر شده از این شکلا و اونم چیزی نیست جز یه دایره که توش هم یه دونه ستاره می کشم. این علامت رو معمولا کنار تست هایی میذارم که حلشون سخته و یا بلدشون نیستم.

برای خودم که خیلی جالبه. نمی دونم کشیدن این شکلا دقیقا چی رو نشون میده. شکلایی که عموما ناخودآگاه روی کاغذ میان. آیا دارن جهت گیری ذهن رو توی یه دوره زمانی خاص نشون میدن یا کلا سیر تغییرات ذهن و از این جور حرفاس؟ من که بلد نیستم از این حرفای فلسفی بزنم. شما چطور تفسیر می کنید این موضوع رو؟

اصلا برای شما پیش اومده همچین چیزی؟

نکنه من دارم خل میشم؟





تقریبا 1 سال و اندی پیش بود که یه روز بعد از ظهر داداشم از تهران تماس گرفت و گفت رفته بازار کامپیوتر. گفت که فلش 8 گیگ رو 16 تومن میدن. منم کلی ذوق کردم و گفتم برام بخره. یکی دو هفته بعدش که اومد دزفول، فلش رو بهم داد. از این فلش های ترنسند بود. اون موقع توی دزفول همین فلش رو 25 تومن میفروختن. منم کلی خوشحال بودم از این خرید خوبی که انجام دادم ولی...

خوشحالیم خیلی طول نکشید. یه روز که فلشم رو برده بودم خونه دوستم و داشتم روش فایل کپی می کردم یهو وسط کپی کردن فایل ها یه ارور داد که The disk is write protected و دیگه از اون پیغام به بعد نه می شد چیزی روی فلش کپی کرد نه چیزی رو پاک کرد. نه می شد فلش رو فرمت کرد. خلاصه یه ضد حال اصاصی خوردم اون روز. هر چقدر هم سعی کردم نتوستم فلش رو فرمت کنم. از فرمت کردن توی ویندوز بگیر . . . تا استفاده از سی دی بوت و دستور های CMD . هر چی توی نت هم گشتم چیزی عایدم نشد. دست اخر هم یه ایمیل زدم به شرکت ترنسند و ازشون پرسیدم که چه باید کرد؟! اونا هم بعد از چند رو جواب دادن و یه برنامه به اسم Jet flash recovery دادن بهم و گفتن این رو امتحان کنم شاید درست شه. که متاسفانه انگار بس که من رو این فلش کار کرده بودم تا بتونم فرمتش کنم، فلش خراب شده بود و این برنامه جواب نمیداد.

خلاصه از اون جایی که این فلش های 3 بار گارانتی تعویض دارن، و از اون جایی که دوستم هفته بعد از اون ماجرا داشت می رفت تهران، گفتم بیا این فلش من رو ببر و برام عوض کن. اونم قبول کرد و فلش رو برد. از شانس خوب من، توی تهران برای دوستم یه مشکلی پیش اومد و مجبور شد 2 روز بعد برگرده. وقتی برگشت فلشم همراهش نبود. وقتی پرسیدم کجاس؟ گفت که فلش رو خونه پسرخاله اش گذاشته تا او نسر فرصت ببره عوض کنه. باز امیدوار بودم تا اینکه روز ها و هفته ها و ماه ها گذشت و خبری از تعویض فلش من نبود و ظاهرا پسرخاله دوستم گرفتار تر از این حرفا بود که وقتش رو برای تعویض فلش من هدر بده.

خلاصه به دوستم گفتم سری بعدی که میری تهران فلش رو بگیر بیار دزفول. می برم پیش یکی از همین مغازه هایی که فلش ترنسند میفروشن میگم برام بفرسته گارانتی. اونم قبول کرد و فلش رو آورد.

از اون جایی که من اصولا آدم زرنگی توی این کارا نیستم، فلش مذکور یه چند ماهی روی میز کامپیوترم مونده بود و همین طور خاک می خورد. منم که بعد از اون ماجرا یه فلش 4 گیگ خریده بودم و فعلا نیازی به فلش 8 گیگ نداشتم، عجله ای برای عوض کردنش نداشتم(آخه گارانتیش هم مادام العمره مثلا).

تا اینکه یه هفته پیش موقعی با ماشین توی خیابون بودم چشمم به یه مغازه خورد که نوشته بود نمایندگی فروش فلش ترنسند. با خودم گفتم چه خوب. میارم اینجا عوضش می کنم.

همه چیز به نظر خوب میومد. من هم فلش و برگ گارانتی رو برداشتم و بردم اونجا و گفتم که این مشکل رو داره و می خوام برام تعویض کنید.

فروشنده هم یه نگا به من و فلش و برگ گارانتی انداخت و گفت:

این برگ گارانتی که مال مدل V30 و فلش تو مدل V10. برو برگ گارانتی خودش رو بیار!!

من که حسابی جا خورده بودم، گفتم خوب من این رو از تهران خریدم و این برگه رو دادن به من و ...

ولی فایده ای نداشت. می گفت که با این برگه عمرا فلشت رو برات عوض نمی کنن

این شد که بعد از 1 سال و اندی متوجه شدم که فروشنده تهرانی عجب کلاهی سرمون گذاشته و نتیجتا هیچ کاری از من بر نمیاد جز این که یه نخ به فلش آویزون کنم و وصلش کنم زیر آینه ماشین به جای عروسک و جا کلیدی و از این جور چیزا ...

نتیجه اخلاقی: قطعات کامپیوتری رو همیشه از توی شهر خودتون بخرید و موقع خرید چشماتون رو خوب باز کنید ...




ساعت حدود 6.5 بعد از ظهر روز شنبه بود. داشتم تست زبان می زدم که تلفن خونه زنگ خورد. گوشی رو برداشتم. زن عموم بود. با صدایی بر از دلهره پرسید که بابام خونه هست یا نه؟

گفتم نه خونه نیست...

گفت: عموت حالش بد شده، آوردنش درمانگاه فرهنگیان. اگر می تونی خودت رو برسون شاید لازم شه ببریمش بیمارستان

فوری آماده شدم و رفتم درمانگاه

عموم روی یکی از تختا خوابیده بود

تمام تنش از عرق خیس شده بود. لباسش رو در آورده بودن و بهش اکسیژن وصل کرده بودن. دکتر ازش نوار قلب گرفت و گفت سکته کرده و الان حالش خیلی بده و باید سریع منتقل بشه بیمارستان.

لباس عموم رو تنش کردم و عرقش رو خشک کردم

فوری زنگ زدن اورژانس. بعد از یه ربع تازه ماشین اورژانش اومد و عموم رو سوار آمبولانس کردن و حرکت کردیم به طرف بیمارستان. اونجا که رسیدیم فوری وضعیتش رو بررسی کردن. گفتن چقدر دیر آوردین!! حالش خیلی بده. باید سریع بره سی سی یو

فوری منتقلش کردیم به بخش سی سی یو

رنگ عموم عین گچ سفید شده بود

زن عموم اصلا حالش خوب نبود. مدام می گفت دکترا گفتن حالش خیلی بده. وضعش خیلی وخیمه.

توی سی سی یو یه دکتر اومد و از ما در مورد سابقه بیماری قلبیش سوال کرد. قبلا هم یک بار سکته کرده بود و اون بار خدا رو شکر به خیر گذشته بود.

ما رو فرستادن بیرون از بخش و من رو فرستادن که ست بهداشتی سی سی یو بخرم.

توی راهرو بودیم که دیدم دختر عموم هم هراسان خودش رو با تاکسی رسونده بیمارستان. ساعت حدود 8 بود که بابام هم اومد بیمارستان. به من گفت تو برو خونه. من هستم. من با موتور برگشتم خونه تا با پسر عمم بریم و ماشین عموم رو که وسط خیابون رها شده بود برداریم ببریم خونشون.

ساعت حدودای 9.5 بود که بابام زنگ زد و گفت برم بیمارستان

توی راه همش خدا خدا می کردم که حال عموم بهتر شده باشه اما وقتی رسیدم ...

از جیغای دختر عموم و زن عموم میشد فهمید که همه چی تموم شده ...

الان 24 ساعت از اون اتفاق میگذره ولی یک لحظه هم چهره عموم توی سی سی یو از جلوی چشمم محو نشده ...

خدا رحمتش کنه. عموم واقعا یک مرد رنج کشیده بود که توی تمام زندگیش انواع و اقسام گرفتاری ها برای خودش و خانوادش پیش اومد ولی هیچ وقت امیدش رو به زندگی از دست نداد و همیشه و همه جه سر زنده بود و با اطرافیانش مهربون بود.

کاش قدر عزیزانمون رو وقتی کنارمون هستند بیشتر می دونستیم...



دقایقی پیش مطلع شدیم که علی داره امروز میاد دزفول

بدین وسیله با توجه به اختیاراتی که به عنوان مدیر این وبلاگ دارم، در این وبلاگ ۳ روز شادی عمومی اعلام می کنم

باز آمد بوی پیتزا و سیب زمینی و سالاد و نوشابه و دلستر توت فرنگی...





شیرین جون !
نویسنده: احسان , موضوع: خاطره

نمی دونم چند نفر شما تا حالا برنامه Top Cut شبکه Gem رو دیدید؟ یه برنامه هست که یکشنبه شب ها ساعت 9.5 پخش میشه و یک فیلم نسبتا خوب پخش می کنه. این برنامه نکته های دیگه ای هم توش داره که اون رو از یک برنامه معمولی که فقط فیلم پخش می کنه متمایز می کنه و از اون جمله میشه به حضور یک مجری متشخص توی برنامه اشاره کرد!

این مجری محترم قبلا یه خانوم خوش صحبت و خوش بر و رو (البته به زور آرایش) به اسم شیرین خانوم بود که البته ما شیرین جون صداش می کردیم، که البته ناگفته نماند که مدتی هست که دیگه توی این برنامه مجری گری نمی کنه و یه خانوم دیگه به جاش اومده که البته کارش به خوبی شیرین خانوم نیست.

اگه تا حالا تاپ کات رو دیده باشید حتما می دونید که روال برنامه این طوری بود که اول شیرین جون میومد و یه خلاصه ای از فیلم به همراه اسم کارگردان و بازیگرا و ... می گفت و بعدش هم فیلم شروع میشد. بعد در خلال فیلم، مثلا هر 3 ربع 1 بار، فیلم رو قطع می کردن و شیرین جون میومد و اون بخش از فیلم که پخش شده رو توضیح می داد تا اگه کسی فیلم رو متوجه نشده، حالا متوجه بشه. و انصافا انقدرررر هم با احساس فیلم رو تعریف می کردکه اصلا آدم ترجیح می داد تلویزیون رو خاموش کنه، موقعی که شیرین جون میاد، روشن کنه و نقل فیلم رو از زبون شیرین جون بشنوه.

خوب حالا چند وقتی از نبود شیرین میگذره ولی با این حال ما چیزی رو از دست ندادیم. اگر گفتید چرا؟! چون یه شیرین جون دیگه پیدا کردیم!!


ادامه مطلب...